برای همه ی آغوش های مهربانی
من دلم تنگ شده
برای عشقهای سادگی
من دلم تنگ شده
برای یک سبد دلدادگی
من دلم تنگ شده
به یاد همه ی بوسه های شیفتگی
آه تکرار
همه بازیها را خراب می کنی
حتی اگر در شادکامی باشد.....
نگاه زیبای تو نیست چشمهای زیبایت هستند
آنچه که تو را معشوقه می سازد
حضور پر آرامش تو نخواهد بود اندام زیبای تو هستند
هشتاد سال دیگر هم که بگذرد
تو معشوقه نخواهی شد!
میمیری
بی آنکه حتی زن باشی...
از تنگنای هر گوچه ای گذشتم
و در انتهای کوچه
از پنجره کوچه ها
به امتداد معکوس نورها می اندیشم
و به پرواز که امید شاعرانه ی هر در بندیست
نکته اینجاست
نکته اینجا نیست!
وابستگی ها به چیست؟!
نکته اینجاست
نمی دانم از کدام یک از هزاران سوراخی که گذشته ای تا به اینجا برسی باید بگذرم
نمی دانم آنچه که تو به آن باور داری و ایمان
و آنچه که من باور دارم و ایمان
یک پارادوکس است یا یک هماهنگی!
فردا آیندگان بر ما قضاوت خواهند کرد
اما پوستین عمر من پاره شده است
و ایمان تو زندگی مرا دریده است
فردا آیندگان بر ما قضاوت خواهند کرد
اما امروز من بی ایمان زندگی خواهم کرد
فردا آیندگان بر ما قضاوت خواهند کرد
اما امروز من بی ایمان زندگی خواهم کرد
چرا که هرگز نشد با ایمانم زندگی کنم
چرا که ایمان تو این بود حق با من است همین و همین
فردا آیندگان بر ما قضاوت خواهند کرد!
چرا که بی اندازه در این کثافت غرق شده ام
ترا نه های بودن از چشمهای تو می گریزند
و من آواز هزار ساله جاودانگی را سر می دهم
پاکبازی مرا پذیرا باش
هر چند که فراموش نکرده ام
دستهای تو آغوش نمی گشایند
اصلا
اصلا شاید تو
تنها امیدی باشی که
تمامی امیدها را به سخره می گیری
و من در خرابه هایی که خود ساخته ام
آنچنان می زیم
که تو در بی کرانگی پنهانت
بی پرده بگویم
بی پرده تر بگویم
نبودنت را جشن نمی گیرم
اما باور می کنم
تو نبودی....
وروزنه های طلوع را می بندم
تا دگر دیوانگی غروب را نبینم
بو و عطر مزارع سوخته می آید
و من با طبع شاعرانه ام
شاعری را دفن می کنم
در میان هزاران کلمه
که هنوز بی معنایی را معنا می کنند
و نگاه به جنازه ی زنده ای
که در آینه حمام می خندد
عریانی که از بی لباسی می ترسد!
مرده ای که از مرگ می هراسد!
و برگهای ریخته ای که به ریشه ها می اندیشند!
چوب بستنی که هنوز در انتظار بهار است!
فرزند خوانده ای که در انتظار تولد است!
و حقیقتی که حقیقت ندارد!
سرگرمی و سردرگمی
میان این دو کدام را پذیرفته ای
تجربه
من میان این دوام
تجربه شان می کنم
وتنها لبان زیبای خرد را می بوسم
هرچند که می دانم
تجربه اش خواهم کرد
دیوانگی را.......
۸۹/۶/۱۷
آنگاه که با حیرت به زندگی می نگری!
چه الفبایی داری آرامش؟
راستی؟؟
چه الفبایی داری راستی؟
از این فنجان پر زندگی
ما تنها کفهای روی آن را می نوشیم
صدای اعتراض تو را با اعتراف به گناهانت خفه می کنند
این چرخه ی راست از مسیر خودش منحرف نمی شود
و ما تلنگر وار
همچو حبابهایی که هرگز نبودند
بر این چرخه لحظه ای تلنگر می زنیم
تنها در یک جامعه ناسالم است که افراد به یکدیگر خیانت می کنند
خیانت کلمه ایست که همیشه در مقابل عدالت بوده
خیانت در درون از یک لذت شخصی الهام می گیرد و در بیرون هیجانات درونی را در خود پنهان می کند
شاید به ظاهر این پنهانکاری براورنده ی نیازهای به دست نیامده باشد ولی واقعیت این است که
سعادت زندگی بسیار دورتر از این واژه در زیر سایه یک درخت نشسته و به این صحنه می خندد.
احساس گناه یا لذت؟!
جامعه ما پر از انسانهاییست که با این وضعیت دست و پنجه نرم می کنند مردان وزنانی که از شرایط
زندگی خود راضی نیستند و به جای اصلاح خودو انتخاب خود به میان بر ها یی دست میزنند که مسکن
لحظه ای احساسشان است برادران و خواهران این زندگی شماست اگر در خانه خود چتر خیانت را باز
کرده اید بدانید که آن خانه شماست اگر آنکه را که با او زندگی می کنید دوست ندارید چرا از این جهنم
استقبال می کنید؟! از چه می ترسید ؟! شما تنها یک بار زندگی می کنید!!و آن را نیز به گند می گشید!
دروغ گفتن به کسی که صبح ها و شامهایتان را با او می گذرانید دروغ گفتن به خود نیست؟ به لحظه
های خود نیست؟! می دانم می دانم که زندگی در ایران خانه ی ویرانه ی ما آنقدر ها هم خوب نیست
قانون کشور ما سپاسگزار خیانت است و آنچه که اینجا اهمیت ندارد امنیت خانواده است اما ما می
توانیم با درستی رفتارمان این قانون را نیز تغییر دهیم خوذخواهی مرد سالارانه و انتقام زنانه اینها نتیجه
یک جامعه ناسالم است اگر به هر دلیلی تا به حال اشتباه کرده ایم بیایید شجاعانه بپذیریم و خود را
تغییر دهیم چقدر زیباست که به کسی که نمی خواهیم با او زندگی کنیم بگوییم نه یا اینکه اکر به
آزادی جنسی معتقدیم مجرد بمانیم مهم نیست چه عقیده ای داریم مهم اینست که آنچه هستیم
باشیم تا اینکه صبخ تا شام به همه دروغ بگوییم و زندگیمان را اینگونه به پایان برسانیم.
یک کاغذ بردار
روی آن شکلهای خوشگل بکش و همه را رنگی رنگی کن
حالا آن را بگذار
توی خیابان
کنار آن زن
آن زن را بینداز توی سطل آشغال
زن کاغذی قشنگ تر است
سوارش کن
چی شده؟!!
دفتر نقاشی را بستی؟!!
آهان زن کاغذی را باد برده؟!!
توی سطل آشغالها دنبال چه می گردی؟؟
بگذار کمکت کنم
یافتم یافتم
شرف و مردانگی ات را!
تو رو دوست ندارم
تو رو دوست ندارم
تورو دوست ندارم
تو رو دوست دارم
توی قله سقوط
تو همون نقطه بی منطقی ها
توی رویا
توی تب ها
تو رو دوست ندارم
توی پارچه های گلبافت شمد
توی رمز و رازی که نشسته تو قلب یه قاصدک
توی خند ه های جادویی عروسک ها ی یادگاری
توی اون درخشش عجیبی که ستاره ها تو قلبمون جا میزارن
تو تمام لحظه هایی که ارزونی کردم به تو من باورمو
تو رو دوست دارم
نه!!
چی میگن؟
شکستنی ها میشکنه
یه تلنگر واسه اون مصیبته
یاد اون کهنگی ها تازه میشن
تو بخندی تو نخندی
گل مریم گل نرگس گل نیلوفرو نسرین
همه هر روز به تو می خندند
نه !!
چی میگن؟!
مگه میشه پرستو ها هم بخونن
چکاوکی؟
چکاوکی؟
عشق من صورت آبی رنگِ
عشق من یه موسیقی شاد وسط تراژدی
عشق من پر از تضاد
بخدا پر از تضادِ
این صفحه دیگر بروز نمی شود
این صفحه برای همیشه تعطیل است
گفتن از واماندگیها
و رفتن
من همش چهار تا وبلاگو لینک کردم
که دوتاش دیگه بروز نمی شن
دنیا دائم داره ابعادشو بیشتر میکنه
دنیای مجازی.......
اینجا میتونی هزار بار بمیری و زنده بشی
شاید بیشتر ماها از نظرات مسخره دوستامون خسته بشیم
وقتی به این دنیا نگاه می کنم می بینم کسالت سر تا پاشو گرفته
راستی واقعا اگه بهشتی باشه چه حرفی واسه گفتن د اره
تو دنیایی که این همه بازیه تضادهاست باز کسالت حرف آخر رو میزنه
و اونجا......
اصلا چه اهمیتی داره
که من و تو بعد از این زندگی چی بشیم
به نظر من درخت بودنم بد نیست
ولی باز اهمیت نداره
اونچه که اهمیت داره پارادوکسه
اونه که همیشه ما رو غافلگیر میکنه
بعضی وقتها با خودم میگم
کاش تمام آدمهایی که این درد تو سینشونه
دستاشونو زنجیر می کردنو همدیگرو می بوسیدن
این تنها صحنه ی زیباییه که از این درد تو ذهنم آرزومه
